خوش آمدید

عشقبازی به همین آسانی است…
که گلی با چشمی
.........بلبلی با گوشی.........
….........................رنگ زیبای خزان با روحی….............................
…........................نیش زنبور عسل با نوشی…............................
............................کارهمواره باران با دشت................................
..................................برف با قله کوه......................................
.................................رود با ریشه بید.......................................
................................باد با شاخه و برگ....................................
...................................ابر عابر با ماه........................................
.....................چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب.........................
..................................و نسیمی با زلف....................................
..................................دو کبوتر با هم.......................................
..............................وشب و روز و طبیعت با ما............................
عشقبازی به همین آسانی است
فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
ادامه داستان در ادامه مطلب را دنبال کنید